امروز صاحب یک مداد نو شدم، برای همین خیلی دوست دارم باهاش یک چیزی بنویسم.مثل خریدن کفش نو و ذوق پوشیدن لباس نو ، برای من نوشتن با یک مداد یا قلم نو هم ذوق داره. اما چیزی برای نوشتن ندارم. گاهی هم یک ایده مهم و عالی برای نوشتن دارم حتی می تونم یک رمان رو تا ته بنویسم اما چون قلم و کاغذ مناسب اون کلمات رو نداشتم چیزی هم ننوشتم و ایده مثل ماهی به ته اقیانوس برگشت. حالا دوست دارم فقط بنویسم ، یک نفس .دوست دارم ۱۰۰۰ برگ سفید رو با مداد نو ۱۰۰ تومنیم سیاه کنم. اما امروز روز ماهی گیری نیست .همه ماهی ها رفتن توی سیاهی نیمه تاریک ماه قایم شدن.باید مثل یک صیاد خوب ، صبور باشم و منتظر لحظه شکار . باید چند تا مداد و قلمو کاغذ نو بخرم تا لحظه صید رو از دست ندم . باید...
پ ن: سعید رفت به یه خونه جدید و جاشو داد به من
قلم خورده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
خنده هاي زوركي
رفتم رفتی رفت ساکت میشوم و میخندم اما خنده ای تلخ استاد داد میزند:خوب بعد!؟ ادامه بده و من میگویم رفت رفت رفت رفت و دلم شکست غم رو دلم نشست رفت و شادیم بمرد شور از دلم ببرد رفت رفت رفت ومن میخندم و میگویم خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است کارم از گریه گذشته , به آن میخندم
حرف دلم گفتي كه از ياد تو ميرم نه عزيزم مگه ميشه به جا چشمام قلبم اما پيش توست تا هميشه فاصله بين من و تو تا كجا دنباله داره قسمت اين بود كه جدا بمونيم از هم تا هميشه
دعاء من: براي همسايه كه نان مرا ربود، نان !! براي عزيزاني كه قلب مرا شكستند، مهرباني !! براي كساني كه روح مرا آزردند، بخشش !! و براي خويشتن خويش ، آگاهي و عشق مي طلبم